گیاهخواری؛زمین،انسان،حیوان

نمایشنامه ی عید قربان با دنیا
نویسنده : شیشک منگ - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧
 

توی اتاق تقریبا مربع شکلی که پنجره هایش کاملا باز است وهوای یک شب زمستانی را به داخل اتاق می مکد یک میز و صندلی قرار دارد _به گونه ای که میز به دیواری که پنجره ها در آن تعبیه شده است چسبیده و کسی که روی صندلی مینشیند میتواند از پنجره ها بیرون را ببیند._ و روی میز با دسته های نامرتب کاغذ ، چند کتاب و چند خودکار به طور کامل پوشیده شده است. دیوارهای اتاق گویی که قبلا سفید بوده اند اما به علت دود یا گذشت زمان به خاکستری میل میکنند.در گوشه ی دیگر که از تقاطع ضلع روبه روی پنجره ها _احتمالا ضلع شمالی_ و طول اتاق ایجاد شده است میزی برای تلفن قرار دارد که اسپیکر ِ تلفن ِ روی آن روشن است و کسی در پشت خط دارد با مردی که روی صندلی پشت میز نشسته است سلام و احوالپرسی میکند.

 

شخص پشت خط میگوید:

_ خواب بودی ؟

_نه ،یک کتابی خونده بودم و داشتم فکر میکردم.

_فکر ممکن خواب باشی. خوشحالم که از خواب بیدارت نکردم. چی میخوندی ؟

_به هر حال ریسک کردی که این ساعت زنگ زدی چون اگر خواب بودم به خاطر بیدار شدنم از صدای تلفن ممکن بود کلمات زشتی رو بشنوی!!!

 

مرد پشت خط در حالی که میخندد میگوید:

_به ریسکش می ارزید. نگفتی ، خب چی میخوندی ؟؟؟

_هیچی،یک مجموعه ی داستان کوتاه ایرانی بود.

_به همون کتاب فکر میکردی ؟

_به کل کتاب که نه! به یکی از داستانهاش که چیز مسخره ای بود و به فکر فرو بردم.

_موضوعش؟

_یک داستان بود در رابطه با عید قربان و اتفاقات خوشایندی _البته از نظر نویسنده_ که توی اون روز می افته.

_خب اونوقت  کجاش مسخره بود؟؟؟!!! البته بدون در نظر گرفتن دیدگاه خودت که کشتن حیوانات رو برای غذا درست نمیدونی صحبت کن.

_ببین اساسا هر آدمی وقتی داستانی رو می خونه خود به خود اون رو با تفکرات خودش مقایسه میکنه؛ اگر اتفاقات داستانی و اصلا خود پیرنگ داستان به تفکراتش نزدیک باشه یا حتی بدون تقابل باشه ممکن هست که از اون داستان خوشش بیاد؛در غیر اینصورت در ذهنش شروع میکنه به مقابله با روند داستان و گاهی حتی از خوندن ادامه ی داستان منصرف میشه؛پس تو نمیتونی به من بگی که وقتی دارم داستانی رو تحلیل میکنم دیدگاه خودم رو کنار بگذارم، چون اصلا من فقط برای لذت ساده ی خوندن که داستانی رو نمیخونم.اگز میخوای بدونی که چرا مسخره بود الزما باید تفکرات من رو هم در کنارش بشنوی چون همونطور که الان گفتم با توجه به تفکرات من داستان به مرحله ی مسخرگی رسید.البته توصیه میکنم از خیرش بگذری چون شاید در قسمتهایی از لحاظ فکری باهم به مشکل بر بخوریم.

_بابا چقدر آسمون ریسمون به هم می بافی.قبول، بگو که کنجکاو شدم ببینم کجاش با هم اختلاف نظر پیدا میکنیم. _ok! پس بذار ابتدا از اسمش شروع کنم که اولین و شاید مسخره ترین چیز داستان و حتی شاید دنیای واقعی باشه.اسمش هست:«عید قربان با دنیا» که البته اینجا دنیا تقریبا ایهام داره و البته هر دو معنی بر میگرده به حضور یک دختر اما اینجاش مورد بحث ما نیست بلکه قسمت اول اسم یعنی«عید قربان»ش مهمه.

_منظورت رو نمیفهمم، البته تا حدودی میدونستم که چی میخوای بگی. با قربانی مشکل داری اما خب چه ربطی داره به اسم عید قربان؟!

_خیلی واضحه؛ بزار اینطور بگم:«کلا ذات کشتن رو از لحاظ اخلاقی میپذیری؟»

_خب بستگی داره به شرایط؛مثلا دفاع از کشور باشه با کشتن به صورت قتل فرق داره.

_فرقی نداره!!! الگو یکی هست. در هر دو به خاطر یک دلیل فکری که از تفکرات غلط سرچشمه میگیرهکشتن اتفاق می افته.و دیگه اینکه من دارم میگم از جنبه ی ذاتی اخلاق و در نظر.

_خب ادامه بده.

_اگر فرض کنیم که تو پذیرفتی که کشتن اخلاقی نیست _و اگر نپذیرفتی باید به روانپزشک مراجعه کنی_ اونوقت یک سوال مهم پیش روت قرار میگیره:«آیا کاری که اخلاقی نیست میتونه باعث شادی بشه؟؟؟»

البته من این سوال رو با این شناخت از تو مطرح کردم که اساسا آدمی هستی که در زندگیت اخلاقیات اهمیت دارند و موجود خودخواهی هم نیستی.

_ممنون از تعارفت.اصولا به توجه به صحبتهای تو جواب سوالت منفی هست.

_خوبه!!! پس چطور ما به روزی که کشتار توش زیاد هست لقب عید رو دادیم؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

 

مرد پشت خط در حالی که میان صحبت شخص داخل اتاق میپرد _او را ساکت میکند_

_ببین یه دقیقه صبر کن، این در دین وجود داره و این موضع از اونجایی که از جانب خدا مطرح شده حتما دارای تفاوت هست.خواهش میکنم یادت نره!!!

_دقیقا نکته ی مورد نظر من هم همینه.ببین _البته اینهایی که میخوام بگم نظر شخصیم هستو در رابطه با دین و خدای خودمه پس امیدوارم تو ناراحت نشی_ما وقتی داریم میگیم دین شامل اخلاق هست _یعنی دین با اخلاقیات نه تنها تضاد نداره بلکه اخلاق قسمتی از دین هست_باید بپذیریم که کار غیر اخلاقی ، در دین هم غیر اخلاقی شمرده میشه.اما در این مورد به نظر من گیر وجود داره!!!

_خب بر میگرده به اینکه تو یادت رفته در دین بعضی کارها با توجه به دلیلشون برای اتفاق افتادن میتونن در حیطه ای خارج از اون اخلاق مد نظر تو بررسی بشن.منظورم اینکه برای مثال در شرایط عادی کشتن بد هست اما اگر یک نفر به دلیل زنا یا ترویج کفر کشته بشه اونوقت کشتن غیذ اخلاقی قلمداد نمیشه.

_اتفاقا من این نکته ی مهم رو یادم نرفته بلکه دقیقا گیری که گفتم روی این تعریف متفاوت اخلاق در دین ایجاد میشه.

ببین به ما یک تعریف از خدا ارئه شده که خیلی کامل و بینهایت زیبا هست اما در عمل میبینیم احکامی که از جانب خدا فرستاده شده _با این فرض که اسلام از جانب خداست_ اونقدر زیبا نیستند.

در واقع مثل این میمونه که یک آدم بد بگه من یک فرشته هستم اما در عمل هر کاری رو انجام بده. با این تفاسیر من فکر میکنم در تعریف موجود از خدا باید شک کرد.

_ببین تو یادت رفته که خدا آفریدگار هست و نمیشه با آدم مقایسش کرد و جدای از این هم، اصولا خاد با توجه به محدودیت های منطقی جهان، اون رو در بهترین وضع ممکن آفریده.

 

در طی همین سخنان مرد داخل اتاق از روی صندلی بلند شده است و چند بار طول اتاق را پیموده و روی صندلی میز تلفن نشسته است.

_ببین همه ی این حرفها رو تو داری از روی همون تعریف ارائه میکنی. تو میگی خدا خوب مطلق هست و

از روی این فرض استدلال میکنی در حالی که من روی فرضت مشکل دارم. من چند ساعت فکر کردم و به این نتیجه رسیدم:

خدایی که برای پی بردن به بندگی بندگانش اونها رو به کاری خونبار فرمان می ده؛ نمیتونه خدای قابل اعتمادی باشه.

پس از این سخن مرد در حالی که هیجان زده شده است دندانهایش را کمی به یکدیگر فشار میدهد و همزمان نفس عمیقی با استفاده از بینی خود میکشد.

 

_ببین اولا قربانی یه سنت هست و دوما اینکه عرب اون زمان غیر از دام چیز دیگه ای نداشته که بخواد در راه خدا و نشون دادن بندگیش ببخشه

_خب صرف اینکه سنت هست درستیش اثبات نمیشه و در ثانی مگر محمد حتی در یکی از حج هاش هم نمی تونست گوسفند یا شترش رو بفروشه و پول اون رو گندم و حبوبات بخره و ببخشه؟ اینطوری ما میتونستیم یه راه جایگزین داشته باشیم.

خدا که آگاهی داشت زمان ما چه شکلی میشه و همچنین میدونست که اگر به محمد دستور بده اون کار رو بکنه دیگه در زمان ما این کشتار وجود نداره؛ درسته ؟ اما وقتی دستور نمیده؛ میتونیم برداشت کنیم که از کشتار لذت میبره و به نظر من اینچنین خدای هوسرانی لیاقت خدا بودن رو نداره. پس من خدام رو به گونه ی دیگه ای تعریف میکنم و البته این الزمای برای تو نیست.

وقتی این را میگوید انگار که نمیخواهد پاسخ مرد پشت خط را بشنود دکمه ی قطع بلندگو و تماس را فشار میدهد.


 
comment نظرات ()
 
شکار تروفه رفتن من در 13 فروردین(2)
نویسنده : شیشک منگ - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧
 

درود بر تمام دوستان عزیز

اینها رو هم به درخواست سجاد عزیز قرار میدم.البته اینها در رده ی گیاهان نیستند بعضیشون ولی خوب نزدیکن و دیگه من همشون رو همون گیاه...

به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
پنجره ی خود را عوض کنید
نویسنده : شیشک منگ - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧
 

این مقاله که در زیر میاد رو در تالار گفت گوی ایرانیان گیاهخوار قرار دادم.

این مقاله قرار هست در دانشگاه شهید باهنر کرمان به صورت بروشور چاپ بشه.

استفاده از اون هم با ذکر منبع _تالار گفت گوی گیاهخواران_ و استفاده از نام اصلی خالی از اشکال است.

پنجره ی خود را عوض کنید

قابل تردید نیست که برخی ازتفکرات می توانند به منزله پنجره باشند ، پنجره ای که ممکن است دنیا را طور دیگری به مانشان دهد.در واقع باتوجه به این تفکرات شمامی توانیدبه دنیای پیرامونتان عشق بورزید یا از آن متنفر باشید.می توان گفت شیشه پنجره های مختلف رنگ های مختلفی دارد و این باعث تفاوت دیدگاه می شود. یکی از این پنجره ها می تواند گیاهخواری باشد
پس از بیان و معرفی گیاهخواری به عنوان یک شیوه تفکر،می توانیم برای آن تعریفی ساده بیان کنیم.این تعریف تاحدودی باید نشان دهنده نمونه فضای حاکم بر تفکرات گیاهخواران نیز باشد.
برای این دیدگاه تعاریف مختلفی ارائه شده است اماشاید بتوان گفت: «گیاهخواری روشی برای زندگی است که در آن به اجزای حیات که همان دیگران هستند احترام گذاشته می شود.»
در واقع تعریف بالا بیان کننده موضوع بسیار مهمی است.این تعریف به وضوح بیان می کند که شما باید به دیگران احترام بگذارید و با استناد به همین جمله است که تفکر گیاهخواری، رژیم غذایی بدون کشتار را ارائه می کند.متاسفانه ارائه این روش تغذیه تا حدودی به گیاهخواری ضربه زده است زیرا بعضی به غلط پنداشته اند که گیاهخواری یک رژیم غذایی است و اندیشه آن را نفهمیده اند.به هرحال تفکر گیاهخواری می گوید شما باید شیوه تغذیه خود را اصلاح کنید زیرا که این شیوه تغذیه مستلزم گرفتن حقوق اولیه دیگران است و انسان از منظر اخلاقی-مقاله فضیلت گیاهخواری نوشته آرش نراقی-اجازه ندارد برای تامین نیاز ثانویه ای چون لذت، نیازهای اولیه دیگران را نادیده بگیرد.
تفکر و دیدگاه گیاهخواری می گوید اگر شما غذایتان رابا اعمال خشونت بدست بیاورید هرگز نمی توانید ردپای خشونت ازهرنوعی را از زندگی خود و به تبع آن از نظام های انسانی پاک کنید.به گفته تسلتوی «تازمانی که کشتارگاههاوجوددارندجبهه های جنگ نیز وجوددارند.»
دیدگاه گیاهخواری می گویدباید به دیگران به گونه ای دیگرنگاه کرد.باید آنها را دارای اهمیت دانست،باید پذیرفت که دیگران بَرده انسان نیستند.این دیگران که شامل سایر انسان ها و دیگر موجودات می شوند برای خود زندگی مستقل دارند و هیچ شخصی به جز زندگی دهنده اجازه تحریم آن راندارد.
گیاهخواری می گوید«دیگران خود ما هستیم.ظلم به آنها ظلم به خود و محبت به آنها هم محبت به خودمان است.»
تفکر گیاهخواری وقتی رژیم غذایی ارائه می دهد به سه چیز توجه کرده است: 1-زمین 2-انسان 3-حیوان
اما چگونه:
تحقیقات علمی نشان داده است که باتوقف صنعت دامپروری 80% گرمایش جهانی متوقف خواهد شد که این یعنی کاربردی ترین ،سریع ترین وساده ترین روش ممکن.
گرمایش جهانی زمین را تحت تاثیر شدید قرارداده است و توقف آن یعنی نجات زمین و به تبع آن نجات تمام ساکنان در دامانش.
دیدگاه گیاهخواری از انسان ها می خواهد که به این رابطه فکر کنند:«یک زمین=یک شانس»
تحقیقات وآمارها نشان می دهدباغلاتی که صرف تغذیه دام هامی شودمی توان 2میلیاردانسان راسیرکردوایندرحالی است که گرسنگان جهان تقریبا900 میلیون نفرند.این یعنی هرچه گیاهخواران بیشترشوندغذای بیشتری برای انسان هایی که به غذانیازدارند دردسترس است.
درمجموع گیاهخواری پنجره ای است که وقتی ازداخل آن به اطرافت نگاه می کنی عذاب وجدان کمتری دردرونت احساس می کنی.

 
comment نظرات ()
 
شکار تروفه رفتن من در 13 فروردین 88
نویسنده : شیشک منگ - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳
 

درود بر تمام دوستان...

امروز سیزده فروردین بود و ما هم به سنت یه چند ساعتی رو _هرچند کم_ در دامان مادر زمین بودیم...شکار هم کردم ؛ جاتون خالی. حالا چندتاش رو براتون در ادامه میزارم.

اینها حیواناتش هستند ؛ اگر گیاهانش رو خواستین بگین تا یه چندتایی بگذارم

 


 
comment نظرات ()
 
کاش عید هم نداشتیم
نویسنده : شیشک منگ - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

کاش عید نوروز را هم نداشتیم مثل خیلی چیزهای دیگر که نداریم...
شاید آنوقت زن دستفروش کنار خیابان اینقدر ملتمسانه نگاهمان نمیکرد.
شاید آن وقت دیدن پسری که ترازو در جلویش دارد بیشتر از همیشه توی ذوقمان نمیزد

 
احتمالا همه این شعر را شنیده اید :
عید آمد و ما لختیم
هر شب به بابا گفتیم...

اما اکنون میخواهم ادامه اش را بنویسم برایتان تا ادامه اش را هم یاد کنید گاهی :

عید و اومد و ما لختیم
هر شب به بابا گفتیم
بابایمان گوش شنوا ندارد ؛ اصلا انگار نه انگار که ما هم چیزی گفتیم...انگار نه انگار که ما لختیم و هی داریم

می گوییم.
بابایمان فلسفه و منطق میداند اما چه فایده وقتی گوش شنوا...
به مادرمان گفتیم که پدرمان حرفهایمان را گوش نمیکند اما مادرمان خودش را به بغض انداخت و مثلا گریه کرد

و گفت پدرمان گوش شنوا که هیچ حتی آگاهی هم دارد اما...
میدانیم که دروغ میگوید...احتمالا پدرمان زن دیگری دارد و بچه های او را بیشتر دوست دارد. احتمالا پدرمان

زیر سرش بلند شده است. از پدرمان بدمان می آید.
کاش گوش شنوا خریدنی بود که برای پدرمان بخریم و کادویش کنیم و بدهیمش به...
اما پولش را از کجا بیاوریم؟؟؟!!! کاش به پدرمان بگوییم که بهمان پول بدهد و ما بتوانیم گوش شنوا بخریم ؛ اما

این باز احتمالا نشدنی خواهد بود زیرا که پدرمان...
از شدت عصبانیت و حسرت توی رخت خواب که دراز میکشیم خوابمان نمیبرد اما چشمهایمان را میبندیم که

مادر متوجه نشود داریم به چیزی فکر میکنیم.
پدرمان که به خانه می آید مادر بهش میگوید که ما گفته ایم لختیم و بعد سرش را پایین میاندازد.
پدر هیچ نمیگوید اما صدایش با چیزی همراه شده است که ما فکر میکنیم احتمالا همان غرور مردانه است که

دارد خورد میشود.


 
comment نظرات ()
 
01
نویسنده : شیشک منگ - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
 

درود بر تمام دوستان عزیزم
مدتی پیش در یک وبلاگ دیگرمینوشتم اما واقعا دیگر نمیتوانستم ادامه بدهم برای همین هم به دو.ست بسیار عزیزم سجاد واگذارش کردم،
حالا مدتی گذشته است و من فهمیدم که جایی نشسته ام که تا پیش از این بوده ام و حال فهمیده ام که ماندن یعنی هیچ و این شاید همین ننوشتن من بود اما من به این هم فکر میکنم که نوشتن هم یعنی پوچ زیرا که فقط ...
اما به قول دوستی :« در این دنیای پوچ در پوچ به پوچ رسیدن هم غنیمت است.»
پس ، زین پس مینویسم تا شاید پوچ نصیبم شود و بدون شک مرا فقط همین یک پوچ کافی است...

دوباره سلام میکنم به دنیای وبلاگ نویسی ؛ سلامی به تلخی همان متنهایی که تمام دوستانم مینوسند و من میخوانم و جرات نمیکنم پیام بگذارم و به سنگینی رنجی که در دنیای مسخره و کودن ما وجود دارد و روی جنازه های علم شده روی کفشهای ما فشار می آورد و هر روز ما را مجبور میکند که بنویسیم حال با عذاب یا با ...
امیدوارم که در اینجا لااقل ماندگار شوم ...

سال جدید شروع میشود و ما باز هم نمیتوانیم شروع شویم زیرا که نقطه ی پایان ما را از ابتدای خط نوشتنمان گذاشته اند و این را تمام دوستان میدانند.
به قول حسین پناهی عزیز :
« حوصله ی هیچ کسی رو ندارم »
گاهی دلم میخواهد کسی به من هم بگوید که :
« انجیر میخواد دنیا بیاد؛ آهن و فسفرش کمه »

اکنون که توی گوشم زنگ میزند میخواهم نظرتان را بدانم برای این قسمت:
« دیوونه کیه ؟؟؟!!!
عاقل کیه ؟؟؟!!!
جونور کامل ، کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! »

 

 

 


 
comment نظرات ()