توی اتاق تقریبا مربع شکلی که پنجره هایش کاملا باز است وهوای یک شب زمستانی را به داخل اتاق می مکد یک میز و صندلی قرار دارد _به گونه ای که میز به دیواری که پنجره ها در آن تعبیه شده است چسبیده و کسی که روی صندلی مینشیند میتواند از پنجره ها بیرون را ببیند._ و روی میز با دسته های نامرتب کاغذ ، چند کتاب و چند خودکار به طور کامل پوشیده شده است. دیوارهای اتاق گویی که قبلا سفید بوده اند اما به علت دود یا گذشت زمان به خاکستری میل میکنند.در گوشه ی دیگر که از تقاطع ضلع روبه روی پنجره ها _احتمالا ضلع شمالی_ و طول اتاق ایجاد شده است میزی برای تلفن قرار دارد که اسپیکر ِ تلفن ِ روی آن روشن است و کسی در پشت خط دارد با مردی که روی صندلی پشت میز نشسته است سلام و احوالپرسی میکند.
شخص پشت خط میگوید:
_ خواب بودی ؟
_نه ،یک کتابی خونده بودم و داشتم فکر میکردم.
_فکر ممکن خواب باشی. خوشحالم که از خواب بیدارت نکردم. چی میخوندی ؟
_به هر حال ریسک کردی که این ساعت زنگ زدی چون اگر خواب بودم به خاطر بیدار شدنم از صدای تلفن ممکن بود کلمات زشتی رو بشنوی!!!
مرد پشت خط در حالی که میخندد میگوید:
_به ریسکش می ارزید. نگفتی ، خب چی میخوندی ؟؟؟
_هیچی،یک مجموعه ی داستان کوتاه ایرانی بود.
_به همون کتاب فکر میکردی ؟
_به کل کتاب که نه! به یکی از داستانهاش که چیز مسخره ای بود و به فکر فرو بردم.
_موضوعش؟
_یک داستان بود در رابطه با عید قربان و اتفاقات خوشایندی _البته از نظر نویسنده_ که توی اون روز می افته.
_خب اونوقت کجاش مسخره بود؟؟؟!!! البته بدون در نظر گرفتن دیدگاه خودت که کشتن حیوانات رو برای غذا درست نمیدونی صحبت کن.
_ببین اساسا هر آدمی وقتی داستانی رو می خونه خود به خود اون رو با تفکرات خودش مقایسه میکنه؛ اگر اتفاقات داستانی و اصلا خود پیرنگ داستان به تفکراتش نزدیک باشه یا حتی بدون تقابل باشه ممکن هست که از اون داستان خوشش بیاد؛در غیر اینصورت در ذهنش شروع میکنه به مقابله با روند داستان و گاهی حتی از خوندن ادامه ی داستان منصرف میشه؛پس تو نمیتونی به من بگی که وقتی دارم داستانی رو تحلیل میکنم دیدگاه خودم رو کنار بگذارم، چون اصلا من فقط برای لذت ساده ی خوندن که داستانی رو نمیخونم.اگز میخوای بدونی که چرا مسخره بود الزما باید تفکرات من رو هم در کنارش بشنوی چون همونطور که الان گفتم با توجه به تفکرات من داستان به مرحله ی مسخرگی رسید.البته توصیه میکنم از خیرش بگذری چون شاید در قسمتهایی از لحاظ فکری باهم به مشکل بر بخوریم.
_بابا چقدر آسمون ریسمون به هم می بافی.قبول، بگو که کنجکاو شدم ببینم کجاش با هم اختلاف نظر پیدا میکنیم. _ok! پس بذار ابتدا از اسمش شروع کنم که اولین و شاید مسخره ترین چیز داستان و حتی شاید دنیای واقعی باشه.اسمش هست:«عید قربان با دنیا» که البته اینجا دنیا تقریبا ایهام داره و البته هر دو معنی بر میگرده به حضور یک دختر اما اینجاش مورد بحث ما نیست بلکه قسمت اول اسم یعنی«عید قربان»ش مهمه.
_منظورت رو نمیفهمم، البته تا حدودی میدونستم که چی میخوای بگی. با قربانی مشکل داری اما خب چه ربطی داره به اسم عید قربان؟!
_خیلی واضحه؛ بزار اینطور بگم:«کلا ذات کشتن رو از لحاظ اخلاقی میپذیری؟»
_خب بستگی داره به شرایط؛مثلا دفاع از کشور باشه با کشتن به صورت قتل فرق داره.
_فرقی نداره!!! الگو یکی هست. در هر دو به خاطر یک دلیل فکری که از تفکرات غلط سرچشمه میگیرهکشتن اتفاق می افته.و دیگه اینکه من دارم میگم از جنبه ی ذاتی اخلاق و در نظر.
_خب ادامه بده.
_اگر فرض کنیم که تو پذیرفتی که کشتن اخلاقی نیست _و اگر نپذیرفتی باید به روانپزشک مراجعه کنی_ اونوقت یک سوال مهم پیش روت قرار میگیره:«آیا کاری که اخلاقی نیست میتونه باعث شادی بشه؟؟؟»
البته من این سوال رو با این شناخت از تو مطرح کردم که اساسا آدمی هستی که در زندگیت اخلاقیات اهمیت دارند و موجود خودخواهی هم نیستی.
_ممنون از تعارفت.اصولا به توجه به صحبتهای تو جواب سوالت منفی هست.
_خوبه!!! پس چطور ما به روزی که کشتار توش زیاد هست لقب عید رو دادیم؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
مرد پشت خط در حالی که میان صحبت شخص داخل اتاق میپرد _او را ساکت میکند_
_ببین یه دقیقه صبر کن، این در دین وجود داره و این موضع از اونجایی که از جانب خدا مطرح شده حتما دارای تفاوت هست.خواهش میکنم یادت نره!!!
_دقیقا نکته ی مورد نظر من هم همینه.ببین _البته اینهایی که میخوام بگم نظر شخصیم هستو در رابطه با دین و خدای خودمه پس امیدوارم تو ناراحت نشی_ما وقتی داریم میگیم دین شامل اخلاق هست _یعنی دین با اخلاقیات نه تنها تضاد نداره بلکه اخلاق قسمتی از دین هست_باید بپذیریم که کار غیر اخلاقی ، در دین هم غیر اخلاقی شمرده میشه.اما در این مورد به نظر من گیر وجود داره!!!
_خب بر میگرده به اینکه تو یادت رفته در دین بعضی کارها با توجه به دلیلشون برای اتفاق افتادن میتونن در حیطه ای خارج از اون اخلاق مد نظر تو بررسی بشن.منظورم اینکه برای مثال در شرایط عادی کشتن بد هست اما اگر یک نفر به دلیل زنا یا ترویج کفر کشته بشه اونوقت کشتن غیذ اخلاقی قلمداد نمیشه.
_اتفاقا من این نکته ی مهم رو یادم نرفته بلکه دقیقا گیری که گفتم روی این تعریف متفاوت اخلاق در دین ایجاد میشه.
ببین به ما یک تعریف از خدا ارئه شده که خیلی کامل و بینهایت زیبا هست اما در عمل میبینیم احکامی که از جانب خدا فرستاده شده _با این فرض که اسلام از جانب خداست_ اونقدر زیبا نیستند.
در واقع مثل این میمونه که یک آدم بد بگه من یک فرشته هستم اما در عمل هر کاری رو انجام بده. با این تفاسیر من فکر میکنم در تعریف موجود از خدا باید شک کرد.
_ببین تو یادت رفته که خدا آفریدگار هست و نمیشه با آدم مقایسش کرد و جدای از این هم، اصولا خاد با توجه به محدودیت های منطقی جهان، اون رو در بهترین وضع ممکن آفریده.
در طی همین سخنان مرد داخل اتاق از روی صندلی بلند شده است و چند بار طول اتاق را پیموده و روی صندلی میز تلفن نشسته است.
_ببین همه ی این حرفها رو تو داری از روی همون تعریف ارائه میکنی. تو میگی خدا خوب مطلق هست و
از روی این فرض استدلال میکنی در حالی که من روی فرضت مشکل دارم. من چند ساعت فکر کردم و به این نتیجه رسیدم:
خدایی که برای پی بردن به بندگی بندگانش اونها رو به کاری خونبار فرمان می ده؛ نمیتونه خدای قابل اعتمادی باشه.
پس از این سخن مرد در حالی که هیجان زده شده است دندانهایش را کمی به یکدیگر فشار میدهد و همزمان نفس عمیقی با استفاده از بینی خود میکشد.
_ببین اولا قربانی یه سنت هست و دوما اینکه عرب اون زمان غیر از دام چیز دیگه ای نداشته که بخواد در راه خدا و نشون دادن بندگیش ببخشه
_خب صرف اینکه سنت هست درستیش اثبات نمیشه و در ثانی مگر محمد حتی در یکی از حج هاش هم نمی تونست گوسفند یا شترش رو بفروشه و پول اون رو گندم و حبوبات بخره و ببخشه؟ اینطوری ما میتونستیم یه راه جایگزین داشته باشیم.
خدا که آگاهی داشت زمان ما چه شکلی میشه و همچنین میدونست که اگر به محمد دستور بده اون کار رو بکنه دیگه در زمان ما این کشتار وجود نداره؛ درسته ؟ اما وقتی دستور نمیده؛ میتونیم برداشت کنیم که از کشتار لذت میبره و به نظر من اینچنین خدای هوسرانی لیاقت خدا بودن رو نداره. پس من خدام رو به گونه ی دیگه ای تعریف میکنم و البته این الزمای برای تو نیست.
وقتی این را میگوید انگار که نمیخواهد پاسخ مرد پشت خط را بشنود دکمه ی قطع بلندگو و تماس را فشار میدهد.
نظرات ()درود بر تمام دوستان عزیز
اینها رو هم به درخواست سجاد عزیز قرار میدم.البته اینها در رده ی گیاهان نیستند بعضیشون ولی خوب نزدیکن و دیگه من همشون رو همون گیاه...
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد





نظرات ()این مقاله که در زیر میاد رو در تالار گفت گوی ایرانیان گیاهخوار قرار دادم.
این مقاله قرار هست در دانشگاه شهید باهنر کرمان به صورت بروشور چاپ بشه.
استفاده از اون هم با ذکر منبع _تالار گفت گوی گیاهخواران_ و استفاده از نام اصلی خالی از اشکال است.
پنجره ی خود را عوض کنید
نظرات ()درود بر تمام دوستان...
امروز سیزده فروردین بود و ما هم به سنت یه چند ساعتی رو _هرچند کم_ در دامان مادر زمین بودیم...شکار هم کردم ؛ جاتون خالی. حالا چندتاش رو براتون در ادامه میزارم.
اینها حیواناتش هستند ؛ اگر گیاهانش رو خواستین بگین تا یه چندتایی بگذارم





نظرات ()کاش عید نوروز را هم نداشتیم مثل خیلی چیزهای دیگر که نداریم...
شاید آنوقت زن دستفروش کنار خیابان اینقدر ملتمسانه نگاهمان نمیکرد.
شاید آن وقت دیدن پسری که ترازو در جلویش دارد بیشتر از همیشه توی ذوقمان نمیزد
احتمالا همه این شعر را شنیده اید :
عید آمد و ما لختیم
هر شب به بابا گفتیم...
اما اکنون میخواهم ادامه اش را بنویسم برایتان تا ادامه اش را هم یاد کنید گاهی :
عید و اومد و ما لختیم
هر شب به بابا گفتیم
بابایمان گوش شنوا ندارد ؛ اصلا انگار نه انگار که ما هم چیزی گفتیم...انگار نه انگار که ما لختیم و هی داریم
می گوییم.
بابایمان فلسفه و منطق میداند اما چه فایده وقتی گوش شنوا...
به مادرمان گفتیم که پدرمان حرفهایمان را گوش نمیکند اما مادرمان خودش را به بغض انداخت و مثلا گریه کرد
و گفت پدرمان گوش شنوا که هیچ حتی آگاهی هم دارد اما...
میدانیم که دروغ میگوید...احتمالا پدرمان زن دیگری دارد و بچه های او را بیشتر دوست دارد. احتمالا پدرمان
زیر سرش بلند شده است. از پدرمان بدمان می آید.
کاش گوش شنوا خریدنی بود که برای پدرمان بخریم و کادویش کنیم و بدهیمش به...
اما پولش را از کجا بیاوریم؟؟؟!!! کاش به پدرمان بگوییم که بهمان پول بدهد و ما بتوانیم گوش شنوا بخریم ؛ اما
این باز احتمالا نشدنی خواهد بود زیرا که پدرمان...
از شدت عصبانیت و حسرت توی رخت خواب که دراز میکشیم خوابمان نمیبرد اما چشمهایمان را میبندیم که
مادر متوجه نشود داریم به چیزی فکر میکنیم.
پدرمان که به خانه می آید مادر بهش میگوید که ما گفته ایم لختیم و بعد سرش را پایین میاندازد.
پدر هیچ نمیگوید اما صدایش با چیزی همراه شده است که ما فکر میکنیم احتمالا همان غرور مردانه است که
دارد خورد میشود.
نظرات ()درود بر تمام دوستان عزیزم
مدتی پیش در یک وبلاگ دیگرمینوشتم اما واقعا دیگر نمیتوانستم ادامه بدهم برای همین هم به دو.ست بسیار عزیزم سجاد واگذارش کردم،
حالا مدتی گذشته است و من فهمیدم که جایی نشسته ام که تا پیش از این بوده ام و حال فهمیده ام که ماندن یعنی هیچ و این شاید همین ننوشتن من بود اما من به این هم فکر میکنم که نوشتن هم یعنی پوچ زیرا که فقط ...
اما به قول دوستی :« در این دنیای پوچ در پوچ به پوچ رسیدن هم غنیمت است.»
پس ، زین پس مینویسم تا شاید پوچ نصیبم شود و بدون شک مرا فقط همین یک پوچ کافی است...
دوباره سلام میکنم به دنیای وبلاگ نویسی ؛ سلامی به تلخی همان متنهایی که تمام دوستانم مینوسند و من میخوانم و جرات نمیکنم پیام بگذارم و به سنگینی رنجی که در دنیای مسخره و کودن ما وجود دارد و روی جنازه های علم شده روی کفشهای ما فشار می آورد و هر روز ما را مجبور میکند که بنویسیم حال با عذاب یا با ...
امیدوارم که در اینجا لااقل ماندگار شوم ...
سال جدید شروع میشود و ما باز هم نمیتوانیم شروع شویم زیرا که نقطه ی پایان ما را از ابتدای خط نوشتنمان گذاشته اند و این را تمام دوستان میدانند.
به قول حسین پناهی عزیز :
« حوصله ی هیچ کسی رو ندارم »
گاهی دلم میخواهد کسی به من هم بگوید که :
« انجیر میخواد دنیا بیاد؛ آهن و فسفرش کمه »
اکنون که توی گوشم زنگ میزند میخواهم نظرتان را بدانم برای این قسمت:
« دیوونه کیه ؟؟؟!!!
عاقل کیه ؟؟؟!!!
جونور کامل ، کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! »
نظرات ()